Game of Thrones
9.3 (میانگین رآی 1,677,060 نفر)
9.3 امتیاز کاربران (1,226 رای)

Game of Thrones (2011– )

بروزرسانی :فصل 08 ، قسمت پشت صحنه (The Last Watch) اضافه شد.
هفت خاندان اشرافی برای حاکمیت بر سرزمین افسانه ای "وستروس" در حال ستیز با یکدیگر در سریال بازی تاج و تخت هستند. خاندان "استارک"، "لنیستر" و "باراثیون" برجسته ترین این خاندان ها می باشند. داستان سریال گیم آف ترونز از جایی شروع می شود که "رابرت باراثیون" پادشاه وستروس، از دوست قدیمی خود "ادارد" ارباب خاندان استارک، تقاضا می کند به عنوان مشاور پادشاه که برترین سمت دربار است به او خدمت کند و این در حالی است که مشاور قبلی دربار به طرز مرموزی به قتل رسیده است. اما با این حال "ادارد" تقاضای پادشاه را می پذیرد و به سرزمین شاهی راهی می شود. خانواده ملکه یعنی "لنیستر ها" در حال توطئه برای بدست آوردن قدرت هستند از سوی دیگر بازمانده های خاندان پادشاه قبلی وستروس "تارگرین ها" نیز نقشه پس گرفتن تاج و تخت را در سر می پرورانند و تمام این ماجراها موجب در گرفتن نبردی عظیم میان آنها خواهد شد که…
Game of Thrones
  • فصل: 01

    فصل: 02

    فصل: 03

    فصل: 04

    فصل: 05

    فصل: 06

    فصل: 07

    فصل: 08

    فصل: 01 نسخه دوبله فارسی

    فصل: 02 نسخه دوبله فارسی

    فصل: 03 نسخه دوبله فارسی

    فصل: 04 نسخه دوبله فارسی

    دانلود صوت دوبله به صورت جداگانه فصل: 01

    دانلود صوت دوبله به صورت جداگانه فصل: 02

    دانلود صوت دوبله به صورت جداگانه فصل: 03

    دانلود صوت دوبله به صورت جداگانه فصل: 04

    • zamani_a
      آیا این نقد برایتان مفید بود ؟
      zamani_a
      چهارشنبه, 16 مر 1398 ساعت 21:13
      نقاط قوت
      • ترکیب بازی سیاست با داستان های فانتزی
      • موسیقی متن عالی
      • شخصیت پردازی خوب
      • گروه بازیگری متناسب با داستان
      • خلق جهان فانتزی زیبا
      • داستان جذاب با فراز و نشیب های زیاد
      نقاط ضعف
      • صحنه های جنسی
      • بد موقع کشته شدن شان بین
      "ابتدا یک شروع طوفانی داریم : مرگ لرد ارن؛ و نامه ای که از طرف همسرش برای کتلین استارک میاد و مخاطب رو برای دیدن ادامۂ فیلم ترغیب می کنه. در ادامه با اتفاقی که برای برن میفته، داستان باز هم چشمک میزنه:«بیا منو ببین(D:)» از طرف دیگه ازدواج دنریس به همراه جاه طلبی ویسریس، یه خط داستانی قشنگ رو در جایی خارج از هفت پادشاهی میسازه که بازم چشمک میزنه. بی محبتی کتلین به جان اسنو و مجبور شدنش برای اینکه به دیوار بره، بازهم خط داستانی دیگه ای رو خلق می کنه.۶ ( میترسم اینطوری که تا آخرِ این فصل چنتا خط داستانی اضافه شد، توی فصل چهار ببینیم کارگردان هرچی داره تلاش می کنه جمعش کنه، تموم نمیشن لامصبا. و مثه این فیلم ایرانیا شروع کنه به کشتن همه :/) فراز و نشیب های زیاد، خیانت ها و دوستی ها و بزدلی ها، همگی پستی های قدرت طلبی رو نشون میدن. نمادِ عقل ( و شاید شکم و شهوت پرستی) هم که توی فیلم، کوتوله مون تیریون لنیستره. که نمی تونم انکار کنم واقعا جملات قصاری داره. خوب این از بحث کلی. اما باید دو تا نکته اضافه کنم: اول اینکه "ند استارک خیلی سریع مرد. این خوبه که نویسنده جرئت کنه همۂ شخصیت هارو راحت بکشه اما نه در حد افراط. چرا؟ مثلا من الان نسبت به کشته شدن ند استارک حتی یک ذره ناراحت نشدم؛ چون هنوز بهش عادت نکردم. مخاطب باید اول خوب به شخصیتی که می سازی عادت کنه. باهاش عشق بورزه، برای پیروزیش دعا کنه، باهاش فکر کنه و... و بهترین مرگ موقعی هست که فرد کاملا با شخصیت تخیلی خو گرفته و شخصیت در اوج پیروزی هاش هست. این موقع هست که مرگش تأثیر گذاره." و نکته دوم: بخشی از این فیلم که به شدت بهش انتقاد دارم صحنه های جنسیه. من شخصا با سانسور صدا و سیما مشکل دارم، چون یه بوسه ساده که امروزه توی پارک ها هم میشه دید رو سانسور می کنه. اما خوب اگه نویسنده میخواد عشق دو نفرو به نمایش بزاره، نیازه حتما دو نفرشونو لخت کنه؟ یا با یه بوسۂ ساده یا کار های دیگه ای بجز لخت کردن میتونه به مخاطب اینو بفهمونه؟ اگه صحنۂ لخت بودن دنریس توی حموم رو بر میداشتن، یا صحنۂ تیریون لنیستر با دخترای شمالی رو حذف می کردن و دیالوگ ها رو جای دیگه ای میزاشتن، آیا چیزی از فیلم کم می شد؟ نه. ولی من معتقدم که از مخاطباش کم میشد. ( الان میریزن سرم و میگن این فیلم انقلاب بوده و فلان بوده و چنان...) اما روح فیلم توی داستانشه و من داستان فانتزی کم نخوندم. انکار نمی کنم، داستان به شدت زیباست و جذابه. اما در سطحی نیست که بخواد انقلاب محسوب شه. ابتکار نویسنده توی این بوده که موفق شده داستان های ابرقهرمانی فانتزی رو با داستان های سیاسی و نبرد قدرت ترکیب کنه. وگرنه توطئه های سیاسی داستان های کره ای ( دونگ یی، یانگم و...) چی از توطئه های این فیلم کم دارن؟ یا صحنه های بی شمار جنگی توی فیلم های شرقی یا غربی چه چیزی از صحنه های جنگی این فیلم کم دارن؟ و در نهایت جهان تخیلی کتاب کارآموز رنجر یا ارباب حلقه ها یا... چه ضعفی نسبت به وستروس دارن؟ جواب اینه : هیچی. (یکی از رفیقام طعنه میزد میگفت چرا چیز مردا رو نشون میدن ولی ماله زنا رو نه :|) پس چرا این فیلم اینقدر معروف شده؟ یکی از مهم ترین دلایلش (تنها دلیل نه، یکی از مهم ترین) بدون شک همین صحنه های جنسیه (اگه دلیل مهم تری پیدا کردید بگید منم بدونم)
      توی موسیقی متن هم که نیازی به تعریف نداره. شاهکار رامین جوادی. به خوبی با صحنه ها ترکیب شده و قطعا جزء بهترین هاست. ( با تجربه ای که از گوش دادن چندین آلبوم از بزرگانی مثه هانس زیمر ، هاوارد شور، توماس نیومن و... دارم اینو میگم که موسیقی فوق العاده است. مخصوصا تم اصلی و آهنگ goodbye brother)
      حرف نهایی هم این که این سریال قطعا جزء خوب های تاربخه و من اینو انکار نمی کنم، اما ازش بت هم نمیسازم.

      من سه نوع نمره میدم. اول نمره اقتباس: یعنی فیلم نامه و انتخاب اشخاص چقدر به داستان اصلی نزدیک بودن. ممکنه فیلمنامه نویس حتی داستانش نسبت به داستان اصلی بهتر باشه اما این قضیه توی این نمره مهم نیست. نمرۂ دوم، نمرۂ کلی هست. که فیلم رو با خودش می سنجم. اگه میتونست بهتر بشه ازش نمره کم می کنم. و نمرۂ سوم، نمرۂ مقایسه ای هست. که فیلم رو با داستانی آرمانی که توی ذهنمه مقایسه می کنم و نمره میدم.

      فعلا نمرات فصل اول:

      نمره اقتباس :6.5 (نمراتی که کم شدن: حذف برخی دیالوگ های مهم، برخی جاها شباهت کمِ صحنه های داستان به فیلم ( مخصوصا سرزمین ایری. البته شاید طراحیش سخت بوده! D: ) و عدم شباهت بازیگران به توضیحات داستان.)

      نمره کلی: 8.5 (چیزایی که کم شدن: صحنه های جنسی، زود کشته شدن ند استارک. برخی جاها تصنعی بازی کردن بازیگرا)

      نمره مقایسه ای : 7.5
    • amirabc76
      آیا این نقد برایتان مفید بود ؟
      amirabc76
      جمعه, 03 خر 1398 ساعت 23:32
      نقاط قوت
      نقاط ضعف
      توجه: منبع این نقد از سایت زومجی و نوشته رضا حاج محمدی است (طولانی است، ولی ارزش خواندن دارد)




      نقد سریال Game of Thrones؛ قسمت سوم، فصل هشتم
      مهم‌ترین کشته در میان قربانیان بی‌شمار نبرد وینترفل، خود سریال بود. «بازی تاج و تخت» با قسمت سوم فصل آخرش مُرد. بفرمایید خرما! همراه نقد زومجی باشید.

      اپیزودِ سوم فصل آخرِ «بازی تاج و تخت» (Game of Thrones) که قبل از تماشای این اپیزود به‌طرز خوفناکی و بعد از اتمام تماشای آن به‌طرز افسوس‌برانگیزی «شب طولانی» نام دارد، پارادوکسیکال‌ترین اپیزودِ تاریخ سریال است؛ این لقب قبل از «شب طولانی»، در اختیارِ «آنسوی دیوار»، اپیزود ششم فصل هفتم سریال بود. ولی «شب طولانی» (در طول این نقد هر وقت اسم این اپیزود را می‌آورم، من را در حال نیشخند زدن تصور کنید!) با قدرت رکورددار قبلی را درهم‌ می‌‌شکند و آن را از آن خودش می‌کند. می‌‌دانم، شروع کردن نقدِ «شب طولانی» (نیشخند یادتان نرود!) با زنده کردن یاد و خاطره‌ی منفورترینِ اپیزودِ تاریخ «بازی تاج و تخت» (اگر این اپیزود منفورترین اپیزود سریال برای شما نیست خوش به حالتان، ولی واقعیت این است که اکثریتِ طرفداران و منتقدان این‌طور فکر می‌کنند)، شروعِ امیدوارکننده‌ای نیست. اما راستش را بخواهید بعد از اینکه اتفاقاتِ «شب طولانی» ته‌نشین شدند، چیزی که بیش از همه در ذهنم آژیر می‌کشید «آنسوی دیوار» بود. مسئله این است که از اول هم سرنوشتِ «شب طولانی» با اپیزودهای «هاردهوم»، «نبرد حرامزاده‌ها» و حتی «جنگ دیوار» پیش‌بینی می‌شد. وقتی صحبت درباره‌ی این می‌شد که چه چیزهایی از «شب طولانی» می‌خواهیم، وقتی نوبتِ خیال‌پردازی درباره‌ی چیزهای هیجان‌انگیزی که در «شب طولانی» انتظارمان را می‌کشد می‌رسید، اسمی از «آنسوی دیوار» بُرده نمی‌شد؛ اسم نبردن از «آنسوی دیوار» تفاوتی با اسم بردن از آن به‌عنوان چیزی که «شب طولانی» نباید به آن تبدیل می‌شد نمی‌کرد؛ اسم نبردن از «آنسوی دیوار» عجیب بود. بالاخره اگر یک اپیزود در تاریخِ سریال باشد که رابطه‌ی نزدیک‌تری به «شب طولانی» داشته باشد، اگر یک اپیزود باشد که یک‌جورهایی حکم نسخه‌ی مینیاتوری و جمع و جورتری از سناریوی «شب طولانی» را داشته باشد، «آنسوی دیوار» است. آن‌جا هم برخی از قهرمانان اصلی سریال دور هم جمع شده‌اند و در یک نقطه از جبهه‌شان علیه ارتشِ مردگان دفاع می‌کنند و آن‌جا هم سروکله‌ی اژدهایان پیدا می‌شود تا شاهدِ درهم‌تنیدگی مظهرِ آتش و مظهرِ سرما باشیم و آن‌جا هم قهرمانان به‌جای اینکه به‌طور تصادفی با دار و دسته‌ی وایت‌واکرها برخورد کنند، انتظار رویارویی با آن‌ها را دارند. اما در «هاردهوم»، نه‌تنها جان اسنو تنها شخصیتِ اصلی‌مان است، بلکه وایت‌واکرها هم بی‌خبر از راه می‌رسند و کاراکترها بیش از اینکه قصد دفاع از موقعیتشان در مقابل مردگان را داشته باشند، قصد فرار کردن با قایق در اسرع وقت را دارند و البته خبری از اژدها هم نیست. بنابراین قبل از «شب طولانی»، سؤال این بود که آیا بزرگ‌ترین اکشنِ «بازی تاج و تخت» که از سکانسِ افتتاحیه‌ی سریال منتظرش بوده‌ایم، دنباله‌روی «هاردهوم» خواهد بود یا دنباله‌روی فلسفه‌ی «آنسوی دیوار». یا حداقل این سؤال من بود.

      چون «آنسوی دیوار» حکم اپیزودی را داشت که بالاخره افت کیفیتِ سریال که از مدت‌ها قبل شروع شده بود را به ابعادی غیرقابل‌دست‌کم گرفتن و غیرقابل‌زیرسیبیلی‌ردکردن رساند؛ «آنسوی دیوار» اپیزودی بود که بالاخره جداافتادگی دو عنصرِ اصلی «بازی تاج و تخت» که باید درون یکدیگر ذوب شده باشند را افشا کرد. اپیزودی بود که نشان داد «بازی تاج و تخت» حالا به‌جای یک جفت ریل قطار که در راستای یکدیگر به زمین میخ شده‌اند و تا هر جایی که لازم باشد ادامه پیدا می‌کنند و دستشان را مثل دو دوستِ وفادار از روی شانه‌ی یکدیگر برنمی‌دارند، به ریل قطاری تبدیل شده است که هر رشته‌اش به سمت یک مقصدِ متفاوت سر خم کرده است. طبیعتا قطاری که تا حالا بدون مشکل روی این ریل حرکت کرده بود، ناگهان با ریلی روبه‌‌رو می‌شود که هرکدام از رشته‌هایش، چرخ‌های هر سمتِ قطار را به سمتِ مخالف می‌کشد و موجب واژگونی قطار می‌شود. یکی از این رشته‌ها داستانگویی و دیگری جنبه‌ی فنی و پروداکشنش بود. تا وقتی که این دو عنصر، از دیگری جلو نمی‌زدند. یا بهتر است بگویم تا جایی که جنبه‌ی فنی و پروداکشنِ قوی سریال در خدمتِ داستانگویی‌اش بود، اوضاع مرتب بود. اما وقتی که سازندگان فهمیدند که ارائه کردنِ یک اکشنِ بلاک‌باستری خیلی بیشتر از ادامه دادنِ مسیر منطقی داستانگویی طرفدار دارد، آن وقت اوضاع به هم ریخت. و کارمان به «آنسوی دیوار» کشید؛ اپیزودی که انگار یک ساطورِ غول‌پیکر از آسمان فرود آمده‌ بود و وسط این اپیزود فرود آمده بود و آن را به دو قسمت تقسیم کرده بود؛ انگار رشته‌های ریل قطاری که به‌طرز ملایمی در حال فاصله گرفتن از یکدیگر بودند، بالاخره به نقطه‌ای می‌رسند که یکی‌شان نود درجه سر خم می‌کند و مسیرش به سمت شمال را به سمتِ شرق عوض می‌کند و دیگری هم نود درجه سر خم می‌کند و مسیرش به سمت شمال را به سمت غرب عوض می‌کند. نتیجه به اپیزودی منجر شده که اگر بخواهم به کسی که در بیست سال گذشته، اصلا سمت تلویزیون نرفته است نشان بدهم که تلویزیون از چه ابعادِ پروداکشنِ خیره‌کننده و گران‌قیمتی بهره می‌برد، آن را به او نشان می‌دهم و همزمان اگر بخواهم سقوط قدرتِ داستانگویی و از دست رفتنِ چیزی که این سریال را به یکی از بهترین‌های این مدیوم تبدیل کرده بود نشان بدهم، باز از «آنسوی دیوار» مثال می‌زنم.

      این همه درباره‌ی «آنسوی دیوار» حرف زدم، چون موقعیتی که الان در رابطه با «شب طولانی» با آن سروکار دارم، حسی که نسبت به «شب طولانی» دارم، سرچشمه‌اش به آن اپیزود برمی‌گردد. «شب طولانی» حلولِ دوباره‌ی «آنسوی دیوار» است و خونِ آن اپیزود در رگ‌هایش جاری است. «شب طولانی» تکرار سخت‌تر تاریخِ بد این سریال است. «شب طولانی» از آنجایی که توسط میگل ساپوچنیک (کارگردان «هاردهوم»، «نبرد حرامزاده‌ها») کارگردانی شده است، از تبدیل شدن به تکرارِ موبه‌موی «آنسوی دیوار» قسر در رفته است. پس برخلافِ «آنسوی دیوار» که هر دوی آلن تیلور به‌عنوان کارگردان و دیوید بنیاف و دی‌.بی‌. وایس به‌عنوانِ نویسندگانش به یک اندازه خرابکاری کرده بودند، اینجا میگل ساپوچنیک است تا حداقل تا نفسِ آخر در مقابلِ حملاتِ بی‌امانِ سناریوی بنیاف و وایس ایستادگی کند، اما همان‌طور که قهرمانان‌مان بعد از یک دنیا کشته دادن و تکه و پاره شدنِ وینترفل به پیروزی رسیدند، ساپوچنیک هم هر چقدر جادو می‌کند درنهایت تنها چیزی که از دستش بر می‌آید با ارفاق کم کردنِ تعداد تلفات و خسارت‌ها است. به خاطر همین دوگانگی وحشتناک است که «شب طولانی» را پارادوکسیکال‌ترین اپیزودِ تاریخ سریال می‌دانم. «شب طولانی» در آن واحد هیجان‌انگیزترین و ناامیدکننده‌ترین، خیره‌کننده‌ترین و ناامیدکننده‌ترین، بزرگ‌ترین و ناامیدکننده‌ترین و نفسگیرترین و ناامیدکننده‌ترین اپیزودِ «بازی تاج و تخت» است. «شب طولانی» در آن واحد در حالی به‌عنوان دستاوردِ دیگری در زمینه‌ی جنبه‌ی فنی «بازی تاج و تخت» به یاد سپرده خواهد شد که همزمان به‌یادماندنی‌ترین اپیزودِ سریال از لحاظ فضاحتِ داستانگویی بنیاف و وایس هم خواهد بود. «شب طولانی» مظهرِ مشکلِ «بازی تاج و تخت» در دنیای پسا-فصل چهارمش است. حداقل در حال حاضر اگر فقط بتوانم یک اپیزود را به‌عنوانِ اپیزودی که بهتر از هر اپیزود دیگری نشان‌دهنده‌ی بلایی که بنیاف و وایس در نبود کتاب‌های مارتین سر این سریال آورده‌اند نام ببرم، «شب طولانی» خواهد بود. بعد از تماشای «شب طولانی» به همان اندازه که خاطراتِ کابوس‌وارم از «آنسوی دیوار» زنده شد، به همان اندازه هم باعث شد تا یاد «بتمن علیه سوپرمن» و توئیستِ نهایی‌اش با محوریتِ نام مشترکِ مادر بروس وین و کلارک کنت بیافتم. بنیاف و وایس رسما با اپیزود این هفته ثابت می‌کنند که چیزی که تا حالا درباره‌اش تردید داشتم، رنگِ واقعیت به خودش گرفته است: آن‌ها زک اسنایدرِ تلویزیون هستند.

      همان‌قدر که «بتمن علیه سوپرمن» حکم پروژه‌ی بسیار موردانتظار (تا حدی که وقوعش غیرممکن به نظر می‌رسید) را داشت که دیدنِ افتادنِ لگوی بتمن و سوپرمن روی یکدیگر در همایش کامیک‌کان کافی بود تا هیجانِ طرفداران را به سقفِ آسمان بچسباند و بعد نتیجه‌ی نهایی، به ملغمه‌ای از تصاویری فک‌انداز اما توخالی تبدیل شده بود؛ همان‌طور که آن فیلم با کشتاری که بتمن راه می‌اندازد، اصولِ شخصیتِ او را صرفا به خاطر اینکه اسنایدر، بتمنِ قاتل را مثل پسربچه‌های ۱۲ ساله‌‌ی عاشقِ خشونت، بیشتر دوست دارد زیر پا می‌گذارد؛ همان‌طور که اسنایدر، سوپرمن را در دومینِ فیلمش می‌کشد تا دوباره در فیلم بعدی زنده کند؛ درست همان‌طور که آن فیلم با توئیست پیش‌پاافتاده‌ای که از ناکجا آباد آمده است، بتمن و سوپرمن را بعد از یک زمینه‌چینی طولانی و یک نبرد کوتاه‌مدت، با هم رفیق می‌کند تا سراغِ دومزدی بروند (همان آنتاگونیستِ بزرگِ کامیک‌بوک‌ها در اینجا در حد یک هیولای صرفا دردسرسازِ معمولِ ده‌ها فیلم کامیک‌بوکی دیگر پایین آمده است)، «شب طولانی» هم وضعیتِ مشابه‌ای دارد. البته که نه آن‌قدر افتضاح، اما الگوی یکسانی را می‌توان در اینجا تشخیص داد. از همان ابتدا، منطق جای خودش را به تمرکز روی هرچه بلاک‌باستری‌تر کردن و «اسپکتکل‌»‌محورتر کردنِ این اپیزود به‌جای روایت داستان ازطریقِ اکشن می‌دهد. نبردی که این همه برایش صبر کرده بودیم، در عرض ۸۰ دقیقه سر و ته‌اش هم می‌آید (بتمن و سوپرمن بعد از کمی مشت‌زنی رفیق می‌شوند) و قهرمانان‌ تمرکزشان را به سمت سرسی لنیستر، دشمنِ ضعیف‌تر و غیرجذاب‌تر از ماجرای اصلی (دومزدی) بر می‌گردانند. قوسِ شخصیتی جان اسنو و دنریس تارگرین به‌دلیل عدم آگاهی نویسندگان این اپیزود درباره‌ی چیزی به اسم سیرِ دراماتیک شخصیت‌پردازی لگدمال می‌شود (قاتل شدن بتمن و مُردن سوپرمن در پایان فیلم دومش به‌جای فیلم دهمش مثل کاری که مارول با «اونجرز ۴» دارد می‌کند) و بعد معرفی کردن یک توئیستِ عجیب و غریب با تبدیل کردن آریا به قاتلِ شاه شب (مارتا). اینکه «بازی تاج و تخت» برخلاف «بتمن علیه سوپرمن» از این همه شخصیت‌های دوست‌داشتنی که سال‌ها جزیی از زندگی بینندگانش بوده‌اند بهره می‌برد کمک می‌کند تا مشکلاتِ این اپیزود برخلافِ فیلم اسنایدر، کمتر به چشم بیایند، قابل‌چشم‌پوشی یا حتی قابل‌‌توجیه کردن باشند، ولی در رابطه با اتفاقی که در «شب طولانی» می‌افتد شاهدِ الگوی مشابه‌ای با «بتمن علیه سوپرمن» هستم. اما اینکه «شب طولانی» دنباله‌روی «آنسوی دیوار» است وقتی بدتر می‌شود که جایگاه این دو اپیزود را با هم مقایسه می‌کنیم؛ دومی در حالی فقط یکی از اپیزودهای سریال است که اولی شاید موردانتظارترین اپیزودِ تاریخ سریال باشد؛ خراب کردنِ دومی شاید قابل‌هضم و قابل‌ترمیم باشد، اما خراب کردن اولی یعنی خراب کردنِ یک عمر زمینه‌چینی بدون قابلیتِ ترمیم.

      «شب طولانی» برای من لحظه‌ای بود که آمدنش دیر یا زود داشت اما سوخت و سوز نداشت. همان‌طور که در نقد اپیزود اول هم گفتم، در سریال‌سازی، یک مشکل کوچک در صورتی که جدی گرفته نشود، می‌تواند در طولانی‌مدت به یک گلوله‌ی بزرگِ برف و بعد به یک بهمنِ سهمگین تبدیل شود و همه‌چیز را با خودش خراب کند. بااین‌حال، حتی منی که این‌قدر از «بازی تاج و تخت» دلسرد شده‌ام هم نمی‌توانستم باور کنم که سریال به سمتِ چنین سرانجامی در حرکت است؛ همان‌طور که یک مادر نمی‌تواند مرگِ بدترین بچه‌اش را تصور کند. مخصوصا بعد از اینکه «بازی تاج و تخت» با «شوالیه‌ی هفت‌پادشاهی» یکی از قوی‌ترین اپیزودهایش بعد از مدت‌ها را عرضه کرد؛ اپیزودی که بعد از قسمت اول، یا بهتر است بگویم، بعد از هشت اپیزود قبلی‌ سریال، حکمِ کورسویی در ته تونل را داشت. شاید حتی فراتر از کورسو. خیلی فراتر. «شوالیه‌ی هفت‌پادشاهی» مثل خواندن یک فصل از کتاب‌های مارتین بود. اما همزمان در پایانِ نقد اپیزود دوم گفتم که حتی بهترین اپیزود سریال بعد از مدت‌ها هم شامل یک گناه نابخشودی در رابطه با رازِ والدین جان اسنو است؛ گناهی که صحبت درباره‌ی آن را به نقد این اپیزود موکول کردم. شاید چون به ساده‌لوح‌ترین شکل ممکن می‌خواستم یک فرصت دیگر برای جبران به سریال بدهم. «بازی تاج و تخت» در چند فصل اخیر حکم قربانی شکنجه‌گرانی را داشته که او را در یک اتاقِ تاریک به صندلی بسته بودند و ناخن‌هایش را می‌کشیدند و او را زیر مشت و لگد می‌گرفتند. او هنوز زنده بود، اما بالاخره به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر بدنش در مقابل درد سِر شده است. و برای شکنجه‌گرهای سادیستی ما، شکنجه کردنِ کسی که دردی احساس نمی‌کند و در خلسه‌ای بین بیداری و مرگ قرار دارد لذت‌بخش نیست. پس، آن‌ها تفنگشان را روی جمجمه‌‌‌اش می‌گذارند و ماشه را می‌کشند. «شب طولانی» جایی است که بالاخره آن گلوله شلیک می‌شود و از وسط جمجمه‌ی «بازی تاج و تخت» عبور می‌کند و به برزخی که در آن دست و پا می‌زد پایان می‌دهد. و خون و مغز و استخوان‌های متلاشی‌شده‌ی سریال را روی دیوار می‌پاشد. راستش «شب طولانی» آن‌قدر در چند سطح مختلف مشکل‌دار است که واقعا نمی‌دانم باید از کجا شروع کنم. اما از واضح‌ترینش شروع می‌کنیم: جنبه‌ی کارگردانی و فنی این اپیزود. اعصاب‌خردکن‌ترین مشکلِ این اپیزود، تاریکی بیش از اندازه‌اش بود. در ابتدا فکر می‌کردم که حتما مانیتورِ من مشکل دارد، اما کافی بود یک سر به شبکه‌‌های اجتماعی بزنم تا متوجه شوم که مشکل، سراسری بود. کار به جایی کشید که حتی فیلمبردار این اپیزود هم مجبور به مصاحبه کردن و ماست‌مالی کردن این مشکل شد.

      همان‌طور که در زوم‌کست این اپیزود هم حرف زدیم، عده‌ای ممکن است، تاریکی بیش از اندازه‌ی این اپیزود را به پای واقع‌گرایی‌اش بنویسند. بالاخره داریم درباره‌ی واقعه‌ی «شب طولانی» حرف می‌زنیم؛ آن حسِ شبی ظلمات‌تر از دیگر شب‌های معمولی باید منتقل شود. ولی تا وقتی که چیز مهم‌تری قربانی پایبندی به واقع‌گرایی نشود. اگر در طول این اپیزود هیچکس با هیچکس کاری نداشت و ارتشِ زنده‌ها و ارتشِ مردگان در تاریکی می‌ایستادند و به یکدیگر زُل می‌زدند طبیعتا مشکلی با تاریکی نمی‌داشتم؛ اتفاقا تمرکز روی ظلماتِ مورمورکننده‌ای که وینترفل را به جزیره‌ای در دورافتاده‌ترین نقطه‌ی اقیانوس تبدیل کرده بود، در لحظاتِ آغازین سریال به اتمسفرِ خفقان‌آوری منتهی شده بود. ولی طبیعتا بالاخره این دو ارتشِ بزرگ قرار است در این تاریکی که چشم چشم را نمی‌بیند به هم برخورد کنند. و از لحظه‌ای که این اتفاق می‌افتد، تاریکی بیش از اندازه‌ی این اپیزود به پاشنه‌ی آشیلش تبدیل می‌شود. و از لحظه‌ای که برف و کولاک و مدتی بعد خاکسترها و براده‌های آتش هم به تاریکی اضافه می‌شود، قضیه قمر در عقرب‌تر می‌شود. از قضا قبلا ما شاهد جنگ بلک‌واتر و جنگِ دیوار بوده‌ایم که هر دو در شب جریان دارند، ولی برخلاف جنگ وینترفل، عدم وضوحِ اتفاقاتی که می‌افتند یکی از مشکلاتشان نیست. میگل ساپوچنیک با اپیزودهای «هاردهوم» و «نبرد حرامزاده‌ها» نشان داده است که متود کاری‌اش روی هرچه بیشتر قرار دادنِ بینندگان در خلالِ هرج‌و‌مرج نبرد می‌چرخد. انگار با ترکیبی از فُرم کارگردانی «نجات سرباز رایان»، «۲۸ روز بعد» و سه‌گانه‌ی «بورن» طرفیم. ساپوچنیک می‌خواهد بینندگان کنده شدنِ پوستِ قهرمانانشان را حس کنند؛ می‌خواهد نشان بدهد که حتی قوی‌ترین قهرمانان سریال هم وقتی در بحبوحه‌ی نبرد قرار می‌گیرند، دور خودشان سرگردان می‌شوند و تلوتلو می‌خورند؛ مخصوصا وقتی با نبردی مواجه‌ایم که یک‌طرفش را زامبی‌های سراسیمه و درنده‌خو و شتاب‌زده‌ی «۲۸ روز بعد»‌واری تشکیل داده‌اند که همچون یک سونامی روی دورِ تُند هستند. پس، ریتمِ اکشن خود به خود دو برابر می‌شود. ساپوچنیک برای رسیدن به چنین اکشن بی‌آرام و قراری، از کلوزآپ‌های فراوان و دوربین پُرتکان استفاده می‌کند. هیچکدام از اینها آن‌طور که اسمشان بد در رفته‌اند، بد نیستند و نمونه‌‌ی خوبش را می‌توان در اپیزود «هاردهوم» یافت. ولی این تکنیک وقتی با تاریکی واقع‌گرایانه، برف و کولاکِ کورکننده‌ و تمرکزِ بیش از اندازه‌ی ساپوچنیک روی تصویربرداری اکثر نبردهای تن‌به‌تن با کلوزآپ‌ و دوربین و کات‌های پرتعداد ترکیب می‌شود، به‌جای اینکه به حسِ آشوبِ مدنظرِ کارگردان برسد، به تصاویرِ نامفهومی منجر شده است که دنبال کردنِ اتفاقاتی که در حال وقوع هستند را سخت می‌کند.

      مسئله این است که در حال تماشای اکشن، اولین سوالی که بیننده باید بپرسد این است که چه بلایی سر قهرمانم می‌آید، نه اینکه چه بلایی دارد سر کدام قهرمانم می‌آید. اولین سؤال بیننده باید این باشد که قهرمانم از این صحنه چگونه نجات پیدا می‌کند، نه اینکه «این یارو که الان دیدم کی بود؟». باید بدانیم چه اتفاقی دارد می‌افتد، نه اینکه از خودمان پرسیم «داره چه اتفاقی می‌افته؟». بنابراین این اپیزود دچار ازهم‌گسستگی بدی در نتیجه‌ی کارگردانی ساپوچنیک شده است (یک نمونه از پارادوکس‌های این اپیزود که در ابتدای متن گفتم) که سندِ مرگش را امضا کرده است. مسئله این است که تمرکز کردن روی هرج‌و‌مرجِ موقعیت قهرمان در اکشن به‌جای وضوحِ اتفاقی که دارد می‌افتد الزاما اشکالی ندارد. یک نمونه‌اش را می‌توان در صحنه‌ای که جان اسنو در حال له و لورده شدن زیرِ جمعیتِ فشرده‌‌ی سربازانش در اپیزود «نبرد حرامزاده‌ها» است دید. آن‌جا هدفِ صحنه این نیست که «دقیقا» چه اتفاقی دارد می‌افتد. فقط کافی است حسِ ناتوانی و سرگیجه‌ و لگدمال شدن و غرق شدن لای گِل و لای جان اسنو بهمان منتقل شود که می‌شود. در این لحظه دوربینِ پُرتکان و تصاویر نامفهومِ ساپوچنیک به بهترین شکل ممکن، ما را با جان اسنو همراه می‌کند (البته آن‌جا نور روز هم در جذابیتِ این تکنیک بی‌تاثیر نیست). اما این حرکت در «شب طولانی»، شاید به‌دلیل تعداد بالای کاراکترها، پُرهرج و مرج‌تر بودنِ نبرد یا حتی تاریکی جواب نداده است. بنابراین این ازهم‌گسستگی از جایی سرچشمه می‌گیرد که از یک طرفِ فُرم کارگردانی ساپوچنیک کاملا با تمام قوا به این اختصاص دارد تا موقعیتی هرچه تنش‌زاتر و فشرده‌تر برای کاراکترهایش درست کند و از طرف دیگر ما بعضی‌وقت‌ها نمی‌توانیم یک قهرمان اصلی را از یک سیاهی‌لشگر تشخیص بدهیم؛ کار جایی رسیده که باید فرق جیمی و بریین را با حالت موهایشان به زور تشخیص بدهیم. نتیجه به یکی از اعصاب‌خردکن‌ترین اتفاقاتی که در اکشن می‌تواند بیافتد منجر شده؛ به این صورت که بیننده کاملا حس می‌کند چیزی که دارد می‌بیند بسیار هیجان‌انگیز و دیوانه‌وار است، اما همزمان خودِ سریال جلوی ما را از حس کردنِ آن می‌گیرد. تفاوتِ بزرگی بین قرار دادنِ بیننده وسط هرج‌و‌مرج و گم‌نشدن و قرار گرفتن وسط هرج‌و‌مرج و گم‌شدن وجود دارد. تفاوتِ بزرگی بین سوار شدن در ترن هوایی و بستن کمربند ایمنی و سوار شدن در ترن هوایی بدون کمربند ایمنی وجود دارد. در اولی از یک موقعیتِ هولناک، لذت می‌بری و حتی شاید تا مرزِ تصور کردنِ مرگت هم پیش بروی، اما همواره به خاطر کمربند ایمنی‌ای که بسته‌ای، در کنترل موقعیت باقی می‌مانی.

      ما باید در هرج‌و‌مرج غرق شویم، اما نه آن‌قدر که چیزی به جز هرج‌و‌مرج باقی نمانده باشد. هرج‌و‌مرج تا وقتی اهمیت دارد که بتوانیم تهدیدش روی کاراکترها را تشخیص بدهیم. به‌عنوان یک نمونه‌ی اخیر از رسیدن به اکشنِ پُرهرج و مرج اما منظم و واضح می‌توانم به «مأموریت غیرممکن: فال‌اوت» و صحنه‌ای که تام کروز با موتور سیکلت وارد میدانی پُرترافیک در پاریس می‌شود اشاره کنم؛ صحنه‌ای که در عینِ منتقل کردنِ هرج‌و‌مرجِ موقعیت، خطری که تام کروز را از ویراژ دادن وسط این بلبشو تهدید می‌کند هم منتقل می‌کند. در سکانسِ افتتاحیه‌ی «نجات سرباز رایان» که دیگر مادرِ تمام اکشن‌های آشوب‌زده است، استیون اسپیلبرگ در حالی ساحل اُماها را به جهنمی که مغزِ انسان قادر به پردازش کردنِ آن نیست و در مقابلش به حالتِ اسلوموشن در می‌آید تبدیل می‌کند که همزمان می‌دانی که چه خطری تام هنکس را تهدید می‌کند و با موج‌زدگی‌اش همراه می‌شوی. خودِ «بازی تاج و تخت» چه در اپیزودهای «نبرد حرامزاده‌ها» و «غنایم جنگی» (پلان‌سکانس دویدن جان اسنو و بران وسط هرج‌و‌مرج جنگ) و چه در پلان‌سکانسِ تلوتلو خوردن جان اسنو در وینترفل برای پیدا کردن راهش به سوی شاه شب در «شب طولانی»، نمونه‌ای از آشوبِ منظم را اجرا کرده است، اما در اکثر لحظات این اپیزود از انجامش عاجز است. این مشکلی هم نیست که حل کردنش نیاز به معجزه‌ی الهی داشته باشد. کافی بود ساپوچنیک چندتا مدیوم شات می‌گرفت (مثل صحنه‌ای که سندور و دیگران در حال محافظت کردن از ملیساندرا در حال آتش زدن خندق هستند) یا وضوحِ اکشن را قربانی واقع‌گرایی در نورپردازی نمی‌کرد تا همه‌چیز به مراتب بهتر شود. این اپیزود صحنه‌های خیره‌کننده‌ی متعددی دارد؛ مثل اکستریم لانگ‌شاتِ نزدیک شدن طوفانِ یخ به وینترفل که با دودِ شعله‌های زرد و نارنجی آتش و پروازِ اژدهایان در پهنای آن ترکیب شده و به لحظه‌ای منجر می‌شود که انگار یک آخرالزمانِ فانتزی را در یک نما معنی می‌کند؛ صحنه‌ای که از لحاظ پتانسیلش برای تبدیل شدن به یک تابلوی نقاشی غول‌پیکر با صحنه‌‌ای در «غنایم جنگی» که دروگون در حالتِ دوبعدی از سمتِ چپ قاب وارد می‌شود و قطارِ گاری‌ها را به آتش می‌کشد و از آن سمت راست قاب خارج می‌شود برابری می‌کند؛ یا صحنه‌ای که ویرسیون با آرواره‌ی متلاشی‌شده‌اش به‌طرز سرگردانی در حیاط وینترفل دور خودش می‌چرخد؛ یا صحنه‌‌ی هجوم بُردن دار و دسته‌ی دوتراکی‌ها با آرخ‌های شعله‌ورشان و خاموش شدن یکی‌یکی آن‌ها در تاریکی دوردست؛ یا صحنه‌ی مبارزه‌ی اژدهایان که اگرچه کماکان به خاطر همان قضیه‌ی عدم وضوح، آزاردهنده بود، اما باز برای کسانی مثل من که عاشقِ واقعه‌ی «رقصِ اژدهایان»، جنگِ داخلی تارگرین‌ها هستند و درباره‌ی نبردهای هوایی اژدهایان خوانده‌اند و همیشه می‌خواستند تا نمونه‌ی تصویری‌اش را ببینند عالی بود. باتوجه‌به تمام اینها می‌توان به این نتیجه رسید که «شب طولانی» هرچه از لحاظ داستانی کم داشته، حداقل از لحاظ بصری هیچ کمبودی ندارد.

      ولی شخصا باور دارم ابعادِ غول‌آسای جلوه‌های کامپیوتری بدونِ ستون فقراتی از جنسِ داستان و منطق روایی، لحظاتِ خیره‌کننده اما توخالی‌ای بیش نیستند. بنابراین همیشه جلوه‌‌های کامپیوتری کوچک‌تر (مثلا منفجر شدنِ کشتی حاوی وایلدفایر در جنگِ بلک‌واتر) که از ستونِ فقراتِ داستانی محکم‌تری بهره می‌برند، به جلوه‌های کامپیوتری بزرگ‌تری که تنها ویژگی‌شان گردن‌کلفتی‌شان است و هیچ بویی از عقل و هوش نبرده‌اند می‌ارزند. در بازگشت به «بتمن علیه سوپرمن»، این فیلم برای نمونه شاملِ صحنه‌ای است که به خودی خود فک‌انداز است؛ منظورم صحنه‌ای است که بتمن از لبه‌ی دیوارِ یک ساختمان آویزان شده و با شلیک شدنِ هیتِ ویژنِ سوپرمن به سمتش، قلاب‌اندازش را شلیک کرده و جاخالی می‌دهد. امکان ندارد عاشقِ کامیک‌بوکِ «شوالیه‌ی تاریکی بازمی‌گردد» فرانک میلر باشید و با دیدن این صحنه که بازسازی موبه‌موی کاورش است کف و خون قاطی نکنید. ولی الان ما بیشتر این صحنه در «بتمن علیه سوپرمن» را به یاد داریم یا صحنه‌ی جیغ و فریاد کردنِ جوکر در ماشین پلیس در «شوالیه‌ی تاریکی»؟ بدون‌شک دومی. چون اولی یک لحظه‌ی خالی فقط جهت خودنمایی است و دومی به‌طور اُرگانیک از دلِ داستانگویی دراماتیکِ کریس نولان بیرون آمده است. لحظاتِ خفن فقط تا وقتی خفن هستند که از روایتِ خفنی بهره ببرند. بدون‌شک «شب طولانی» سرشار از صحنه‌های خیره‌کننده است، اما به محض اینکه پرده را کنار می‌زنیم و به فراسوی آن‌ها نگاه می‌کنیم با یک فضای خالی روبه‌رو می‌شویم. مثلا همه‌ درباره‌ی خفن‌بودنِ صحنه‌ی خاموش شدنِ آرخ‌های دوتراکی‌ها در تاریکی دوردست صحبت کرده‌اند. روی کاغذ این صحنه‌ وسیله‌ی خوبی برای اثبات کردنِ وحشتِ جنگ و قرار دادنِ قهرمانان از همان بدوِ آغازِ جنگ در موقعیتِ ضعف است. بالاخره چه چیزی بدتر از حذف کردنِ کردن یکی از لشگرهای اصلی قهرمانان، آن هم درست قبل از شروع شدنِ جنگ اصلی. اما به محض اینکه شروع به فکر کردن درباره‌ی این صحنه می‌کنی، این صحنه درست به شکل همان غولی که با فرو رفتن شیشه‌ی اژدها در چشمش فرو ریخت، فرو می‌ریزد. مشکلِ اول این است که هجوم بُردنِ دوتراکی‌ها به درون تاریکی به سوی دشمنی که نمی‌بینند با عقل جور در نمی‌آید. برای متوجه شدنِ حماقتِ نفهته در این حرکت، لازم نیست که متخصص نظامی باشیم. اگرچه دوتراکی‌ها قبلا در اپیزود «غنایم جنگی» نشان داده بودند که پیش‌قراول‌های قدرتمندی هستند، اما نه در مقابلِ ارتشِ سونامی‌وارِ مردگان. کارِ سواره‌نظامِ سبکی مثل دوتراکی‌ها این است که به‌عنوان پیش‌قراول به دلِ دشمن بزنند، آن‌ها را خسته کنند و برگردند. اما این متود دربرابرِ ارتش مردگان جوابگو نیست. اگر دوتراکی‌ها، شوالیه‌های سنگینی مجهز به اسب‌های زره‌ای بودند، هجوم اولشان برای وارد کردن شوک اساسی به دشمن با عقل جور در می‌آمد. ولی با کله فرستادنِ یک سواره‌نظام سبک به سمت ارتشی که هر شوکی که بهشان وارد می‌شود را قورت می‌دهند، به سمت ارتشی که هیچ خستگی و وحشی احساس نمی‌کند احمقانه است.

      همان‌طور که متخصصان نظامی بعد از این اپیزود گفتند، استفاده از سواره‌نظام به‌عنوان پیش‌مرگِ ارتش باتوجه‌به تاریخِ خود سریال هم با عقل جور در نمی‌آید. دار و دسته‌ی جان اسنو تا حالا دو بار با رسیدن سواره‌نظام در لحظه‌ی آخر نجات پیدا کرده‌اند؛ حتی اگر رسیدن سواره‌نظام تایوین لنیستر در جنگ بلک‌واتر را هم اضافه کنیم که می‌شود سه بار. چه در نبرد حرامزاده‌ها که ارتشِ جان اسنو تحتِ محاصره‌ی نیروهای رمزی بولتون قرار می‌گیرد و چه در جنگِ آنسوی دیوار که آن‌ها در محاصره‌ی زامبی‌ها قرار گرفته بودند، شوالیه‌های وِیل و دنی و اژدهایانش (نوعی سواره‌نظام) از راه می‌رسند و محاصره را می‌شکنند. پس تا حالا دو بار اهمیتِ حفظ کردن سواره‌نظام برای بعد از شروع شدن جنگ به جان اسنو ثابت شده است. بنابراین از آنجایی که دوتراکی‌ها به‌دلیلِ نوع منحصربه‌فرد دشمنانشان نمی‌توانند با هجوم بردن به آن‌ها و خسته کردنشان و بعد برگشتن مورد استفاده قرار بگیرند، همان‌طور که متخصصان نظامی بعد از این اپیزود گفتند، شاید باید از آن‌ها در جناح‌های چپ و راست استفاده می‌شد تا از کناره‌ها به نبرد اضافه شوند و فشارِ ارتش مردگان روی آویژه‌ها را بگیرند. بنابراین وقتی بزرگ‌ترین جنگجویانِ دنیای سریال به‌راحتی بدون هیچ برنامه و نقشه‌ای در لحظاتِ آغازین اپیزود حذف می‌شوند، راستش دیگر نه می‌توان روی نویسنده‌ها حساب باز کرد و نه روی هوشِ قهرمانان. حذف شدنِ دوتراکی‌ها در صورتی می‌توانست به لحظه‌ی واقعا خوفناکی تبدیل شود که قهرمانان نقشه‌ی هوشمندانه‌ای برای استفاده از آن‌ها کشیده بودند، اما باز دربرابر نقشه‌ی بهترِ شاه شب یا قدرتِ بیشتر ارتشش شکست می‌خوردند. حتی حمله کردنِ دوتراکی‌ها به لشکر لنیسترها در «غنایم جنگی» هم به تنهایی توسط آنها صورت نمی‌گیرد. آن‌ها از حمایتِ هوایی اژدهای دنی بهره می‌برند. دنی در ابتدا با آتشِ اژدهایایش، صفِ دشمن را بهم می‌ریزد و بعد دوتراکی‌ها وارد عمل می‌شوند تا کار را تمام کنند. پس حتی دنی هم از تجربه‌های جنگی قبلی‌اش درس نگرفته است. اینجا دنی صبر می‌کند تا بعد از سلاخی شدنِ دوتراکی‌ها به کمکشان برود. در برنامه‌ی بعد از این اپیزود، بنیاف و وایس می‌گویند که فرستادن دوتراکی‌ها فکرِ دنی بوده است. چه حماقتی! دنی دقیقا چه انتظاری از فرستادنِ دوتراکی‌ها به دل تاریکی داشته است؟ تصمیم ارتش زنده‌ها برای فرستادن دوتراکی‌ها همان‌قدر به‌طرز تابلویی احمقانه بود که پیشنهادِ تیریون برای دزدیدن زامبی. فقط آن یکی دو سالی طول کشید تا بالاخره توسط خودِ سریال تایید شود، این یکی در همین اپیزود تایید می‌شود. قضیه فقط درباره‌ی حذف شدن دوتراکی‌ها نیست، قضیه درباره‌ی احمق جلوه دادن قهرمانان داستان و عدم توانایی بیننده در ارتباط برقرار کردن با رهبرانی که پیش‌پاافتاده‌ترین اصول نظامی را نمی‌دانند است. حذف شدنِ دوتراکی‌ها این‌قدر سریع و این‌قدر بی‌در و پیکر فقط دو دلیل می‌تواند داشته باشد؛ اول اینکه هدفِ نویسندگان از این سکانس، درست همان‌طور که «بازی تاج و تخت» خیلی وقت است به آن تبدیل شده، خلق یک لحظه‌ی خیره‌کننده اما بدون منطق روایی بوده است و دوم اینکه از آنجایی که خرجِ تصویربرداری جنگ‌هایی که شامل اسب می‌شوند خیلی گران تمام می‌شود، سازندگان خواسته‌اند تا هرچه زودتر، از دستشان خلاص شوند.

      تئوری اول وقتی قوی‌تر می‌شود که هجومِ دوتراکی‌ها با شعله‌ور شدنِ آرخ‌هایشان توسط یک جادوگر آغاز می‌شود. حقیقت این است که دوتراکی‌ها دو قانون ناشکستنی دارند؛ اول اینکه آن‌ها اجازه‌ی ورود هیچِ سلاحی را به وس دوتراک، شهر مقدسشان نمی‌دهند و دوم اینکه آبِ آن‌ها با جادوگران توی یک جوب نمی‌رود. هرکسی این را نداند، جورا مورمونت باید بهتر است هرکسی از اعتقادِ دوتراکی‌ها در این زمینه خبر داشته باشد. بالاخره جورا در فصل اول، در صحنه‌ای که میری ماز دور با استفاده از جادوی خون، کال دروگو را در وضعیتِ نباتی رها کرد و بچه‌ی متولد نشده‌‌ی دنی را کُشت حضور داشت. دوتراکی‌ها روی کاغذ حتی تحمل دیدنِ قیافه‌ی جادوگران را هم ندارند، چه برسد به اینکه آرخ‌هایشان، وسیله‌ی جنگیدنشان درست قبل از نبردِ آخرالزمان توسط یک جادوگر شعله‌ور شود. و با نابود شدن دوتراکی‌ها، چرایی ترسشان از جادوگران تایید می‌شود. اما هیچکس مشکلی با این قضیه ندارد. چون همان‌طور که گفتم، در این اپیزود منطقِ داستانگویی با هدف خلقِ لحظاتِ خیره‌کننده و خفن کشته می‌شود. ایراداتِ نقشه‌ی نظامی جنگ وینترفل اما به دوتراکی‌ها خلاصه نمی‌شود. مشکلِ بعدی این است که ارتشِ زنده‌ها اگرچه منجنیق داشتند و دور وینترفل خندق کندند و آن را برای آتش زدن آماده کردند و آن با سیم‌خاردارهای مجهز به شیشه‌ی اژدها پُر کردند، اما پیاده‌نظامشان را به‌جای قرار دادن در پشتِ موانع، در جلوی موانع مستقر می‌کنند. موانع جماعت برای ایستادن پشت آن‌ها و استفاده از مزیتِ کم شدن سرعت دشمن در برخورد با آن‌ها برای کشتنشان است. نکته‌ی بعدی این است که منجنیق‌ها در حالی باید در پشتِ آخرین ردیفِ ارتش قرار بگیرند که ارتشِ زنده‌ها، آن را در جایی بین آویژه‌ها و دوتراکی‌ها قرار داده‌اند. منجنیق‌ها، سلاح‌هایی با قدرتِ آتش بالا هستند. پس آن‌ها باید در امن‌ترین نقطه‌ی ممکن قرار بگیرند تا بتوانند تا جایی که دشمن بهشان برسد فعالیت کنند و از ارتش روبه‌رویشان حمایت کنند. قرار دادنِ منجنیق‌ها در ردیف‌های جلویی ارتشِ زنده‌ها باعث می‌شود تا از منجنیق‌ها فقط یک بار در جریانِ حمله‌ی دوتراکی‌ها استفاده شود. چون به محض اینکه اولین موجِ ارتشِ مردگان از راه می‌رسند، منجنیق‌ها جزو اولین چیزهایی هستند که از بین می‌روند و به همین سادگی از معادله حذف می‌شوند. اتفاقی که با قرار گرفتنِ آویژه‌ها جلوی خندق می‌افتد این است که آن‌ها به‌جای اینکه حکمِ دومین سپر دفاعی را بعد از خندق در مقابل دشمن داشته باشند، حکم اولین سپر دفاعی را دارند.

      ظاهرا این حرکت صرفا با این هدف انجام شده تا نویسندگان، کرم خاکستری را در موقعیتِ تصمیم‌گیری دشواری برای کشیدن اهرمِ پُل و قربانی کردنِ سربازانِ عزیزش فراهم کنند، اما باز هم می‌گویم از آنجایی که این موقعیت دراماتیک از منطق داستانی پیروی نمی‌کند و سرچشمه گرفته از حماقتِ رهبران نظامی ارتش زنده‌ها است، نمی‌توان با درگیری درونی کرم خاکستری در آن لحظه ارتباط برقرار کرد. یا حداقل بعدا که به آن صحنه فکر می‌کنیم، آن دیگر آن‌قدر که در آن لحظه دراماتیک به نظر می‌رسید به نظر نمی‌رسد. بعد از اینکه ارتشِ مردگان پشتِ خندق‌های شعله‌ور متوقف می‌شوند، اولین چیزی که به ذهن می‌رسد این است که کماندارها روی دیوارها صف بکشند و از توقف آن‌ها به نفع خودشان استفاده کنند. اما تا وقتی که زامبی‌ها شروع به عبور از خندق نکرده‌اند، نه‌تنها کماندارها شروع به تیراندازی نکرده‌اند، بلکه هنوز روی دیوارها صف هم نکشیده‌اند. تازه بعد از عبور زامبی‌ها از خندق است که دستورِ صف کشیدن روی دیوار صادر می‌شود که دیگر به درد نمی‌خورد و تا آن موقع زامبی‌ها در حال بالا آمدن از دیوار هستند. چیزی که صحنه‌های نبرد را هیجان‌انگیز می‌کند و اکشن را به چیزی فراتر از تو سر و کله‌ی هم زدن یک سری آدم تبدیل می‌کند، تماشای همین نقشه‌ها و استراتژی‌ها و ضدحمله‌ها است. «نبرد حرامزاده‌ها» به این دلیل جذاب است چون ما در جریان آن شاهد اجرا یا خراب شدن نقشه‌ها و استراتژی‌ها هستیم. آن‌جا هدفِ ارتش جان اسنو این است که برای حمله کردنِ ارتش رمزی بولتون صبر کنند، اما رمزی از ریکان سوءاستفاده می‌کند تا جان را مجبور به حمله کردن کند. سپس به محض اینکه نیروهای غیربولتونی فرستاده می‌شوند، رمزی به کماندارها دستورِ تیراندازی می‌دهد تا با ساختنِ کوهی از جنازه‌، راه پیشروی ارتشِ جان اسنو را ببندد و بعد آن‌ها را با ارتشِ خودش محاصره کند. نبرد حرامزاده‌ها ازطریق اکشن، داستان می‌گوید؛ داستان اینکه چگونه نقشه‌ی ارتش جان از هم می‌پاشد و چگونه‌ی نقشه‌ی زیرکانه و شرورانه‌ی رمزی مرحله به مرحله اجرا می‌شود؛ نویسندگان از این طریق، نه‌تنها رمزی را تا لحظه‌ی آخر به‌عنوان کاراکتری سرسخت‌تر‌ و تنفربرانگیزتر از چیزی که می‌شناختیم پرداخت می‌کنند، بلکه جان اسنو هم به‌عنوان کسی که برخلاف رمزی همراه‌با سربازانش در حال زجر کشیده در بطنِ این جهنم است، بیش‌ازپیش به‌عنوان قهرمانی مردمی پرداخت می‌شود. این موضوع درباره‌ی «جنگ بلک‌واتر» و «جنگ دیوار» هم صدق می‌کند. در طول «شب طولانی» خبری از روایتِ نقشه‌ای در حال به درستی اجرا شدن یا نقشه‌ای در حال به بیراهه کشیده شدن نیست. هر دوی آن‌ها می‌توانست از لحاظ دراماتیک درگیرکننده باشد. میگل ساپوچنیک گفته که خواسته نبرد وینترفل یادآورِ نبرد هلمز دیپ از «ارباب حلقه‌ها: دو برج» باشد، اما محصول نهایی بیشتر یادآور بلبشوی فضاحت‌بار نبرد پنج ارتش از قسمت سوم «هابیت» است.

      در رابطه با حذفِ دوتراکی‌ها، چیزی که بیشتر از استراتژی احمقانه‌ی رهبران وینترفل توی ذوق می‌زند، معنای تماتیکش است. این موضوع چیزی است که در طول بررسی این اپیزود بارها با آن مواجه می‌شویم؛ می‌توانیم از این جهت به مشکلات این اپیزود نگاه کنیم: از لحاظ منطقِ دنیای سریال و از لحاظ اصولِ قصه‌گویی. شاید همه بتوانند مشکلی که از زیر پا گذاشتنِ نطق دنیای سریال سرچشمه می‌گیرد را توجیه کنند، اما هیچکس نمی‌تواند مشکلی که به زیر پا گذاشتنِ اصول قصه‌گویی برمی‌گردد را توجیه کند. بنابراین چیزی که از حذف شدن دوتراکی‌ها عصبانی و ناامیدم می‌کند بیش از اینکه حمله‌ی انتحاری‌شان باشد، معنایی که حذفشان در چارچوب اصولِ قصه‌گویی دارد است. مشکلِ اصلی دوتراکی‌ها نحوه‌ی حذف شدنشان نیست، بلکه نحوه‌ی زندگی کردنشان است. دوتراکی‌ها یکی از جالب‌ترین فرهنگ‌های دنیای مارتین هستند، اما احتمالا اکثر طرفداران در نام بردن یک دوتراکی دیگر به جز کال دروگو از فصل اول تا حالا به مشکل بر خواند خورد. دوتراکی‌ها بعد از فصل اول، از یک فرهنگ و یک مردم، به یک ابزار داستانی تبدیل شدند؛ دوتراکی‌ها یک‌بارمصرف بودند. ما آن‌ها را بیش از یک سری انسان، فقط به‌عنوان جنگویانی که دنبال دنی راه می‌افتادند و جیغ و فریاد راه می‌انداختند می‌شناختیم. دوتراکی‌ها بیش از اینکه شخصیت باشند، تداعی‌کننده‌ی ارتش‌های بازی‌های استراتژی هستند؛ همان ارتش‌های بی‌‌شخصیتی که در اول بازی درست می‌کنیم تا آن‌ها را دسته‌جمعی با کشیدن موس به دورشان انتخاب کنیم و به سمت پایگاه دشمن بفرستیم. در فصل ششم، بعد از اینکه دنی، کال‌های وس دوتراک را می‌کَشد، سوار بر اژدها جلوی دوتراکی‌ها فرو می‌آید و یک سخنرانی جانانه تحویلشان می‌دهد؛ دنی می‌گوید برخلاف سنتِ دوتراک‌ها که فقط سه خون‌سوار معرفی می‌کنند، او این افتخار را به تمامی آن‌ها می‌دهد؛ دوتراکی‌ها به وجد می‌‌آیند و به او ایمان می‌آورند. ولی اتفاقی که در «شب طولانی» می‌افتد این است که دنی، با استراتژی غلطش، ایمان آن‌ها را با فرستادن آن به درونِ دهان گرگ، با خیانت جواب می‌دهد. اینکه حمله کردن دوتراکی‌ها از لحاظ منطق نظامی اشتباه است یک چیز است، اما اینکه دنی به ایمانِ آن‌ها به او خیانت می‌کند و اینکه بنیاف و وایس هیچ‌وقت بعد از فصل اول، به دوتراکی اهمیتی فراتر از ابزار داستانی نمی‌دهند و بعد آن‌ها را صرفا جهت خلق یک صحنه‌ی خیره‌کننده به کشتن می‌دهند مشکلی بزرگ‌تر است. از دیدگاه بنیاف و وایس، دوتراکی‌ها چیزی بیشتر از جسورترین جنگجویان دنیا نبودند و برای اثبات شدنِ قدرتِ شاه شب باید سلاخی می‌شدند؛ این تعریفِ واضح ابزار داستانی است؛ زمانی‌که یک شخصیت به‌جای اینکه شخصیت درونی خودش را داشته باشد، به وسیله‌ای برای مورد استفاده قرار گرفتن در راستای هدفی دیگر تبدیل می‌شود. نتیجه این است که صحنه‌ی خاموش شدنِ آرخ‌های شعله‌ورِ دوتراکی‌ها در دوردست تا دل‌تان بخواهد از لحاظ بصری جذاب است، اما همزمان از لحاظ منطق روایی حکم خودکشی سریال را دارد.

      برای اینکه متوجه شوید که نویسندگان به جز خلق یک صحنه‌ی خفن با کشتن دوتراکی‌ها، به هیچ چیز دیگری فکر نمی‌کردند، کافی است یک سؤال ساده از خودتان بپرسید: اگر ملیساندرا از راه نمی‌رسید، دوتراکی‌ها می‌خواستند چه خاکی توی سرشان بریزند؟ دوتراکی‌ها قبل از رسیدن ملیساندرا قصد داشتند تا با سلاح‌هایی به دلِ دشمن بزنند که هیچ اثری روی آن‌ها نمی‌داشت. استراتژی رهبران ارتش زنده‌ها برای فرستادنِ دوتراکی‌ها به دل دشمن بدون بهره بردن از سلاح‌هایی که هیچ دردی از دردشان دوا نمی‌کند این صحنه را بدتر از چیزی که هست می‌کند. وقتی می‌گویم دستِ نویسنده‌ها در حرکت دادن کاراکترها روی میدان بازی مشخص است، دقیقا چنین صحنه‌ای است. نویسنده‌ها می‌دانستند که ملیساندرا قرار است از راه برسد، اما خودِ کاراکترها نمی‌دانند. بااین‌حال، آن‌ها طوری می‌خواهند دوتراکی‌ها را برای قربانی شدن به بی‌نتیجه‌ترین شکل ممکن به سمت دشمن بفرستند که همزمان می‌دانند که در لحظه‌ی آخر سروکله‌ی ملیساندرا برای آتش زدن آرخ‌هایشان پیدا خواهد شد. مرگِ دوتراکی‌ها اما تنها صحنه‌ای نیست که نویسندگان در «شب طولانی» به‌جای روایت یک داستان طبیعی در راستای منطقِ دنیای سریال، آن را برای خلقِ لحظاتِ خفن زیرپا می‌گذارند. مثلا یکی دیگر از بدترین‌هایش صحنه‌ی کشته شدن یکی از غول‌ها توسط لیانا مورمونت است. این صحنه به‌تنهایی برای توضیح دادن بلایی که سر «بازی تاج و تخت» آمده کافی است. یعنی من می‌توانستم در این نقد، همین یک صحنه را مثال بزنم و دیگر کاری به هیچ‌یک از دیگر لحظات این اپیزود نداشته باشم. نه‌تنها ضربه‌ای که غول به بدنِ کوچکِ لیانا می‌زند و او را به گوشه‌ای از حیاط پرتاب می‌کند باید به مرگش منتهی می‌شد، بلکه ما قبلا در «جنگ دیوار» دید‌ه‌ایم که چهار نفر از نگهبانان شب در حالی موفق به کشتن یک غول می‌شوند که خودشان هم این وسط نفله می‌شوند. اما مشکل اصلی از جایی آغاز می‌شود که لیانا در حال فریاد زدن به سمتِ غول حمله می‌کند، غول او را در مشتش می‌گیرد و از روی زمین بلند می‌کند، شروع به خرد کردنِ اسکلت بدنِ لیانا در مشتش می‌کند و در همین حین، لیانا را به سمت صورتش نزدیک و نزدیک‌تر می‌کند. اگر با یک غولِ معمولی طرف بودیم، این صحنه با عقل جور در می‌آمد. در آن صورت می‌توانستیم تصور کنیم از آنجایی که غول برای خودش شخصیت دارد، با خرد کردنِ بدن قاتلِ کوچکش و زُل زدن در چشمانش می‌خواهد با زبان بی‌زبانی به او بگوید: «تو فسقلی می‌خواستی منو با اون چماغ خوشگلت بکشی. برو عروسک‌بازی کن بچه جون!». اما مسئله این است که زامبی‌های شاه شب، چه از نوع انسانی‌اش و چه از نوع غولش، شخصیت و انسانیت ندارند. آن‌ها فقط می‌خواهند در سریع‌ترین و درنده‌خوترین شکل ممکن، اهدافشان را بکشند. در مغزِ مُرده‌ی آن‌ها، هیچ مانعی بین دیدن هدف و کشتنِ آن در سریع‌ترین زمان ممکن وجود ندارد. ما وقتی قصد کشتن یک سوسک را داشته باشیم، آن را نمی‌گیریم و به‌صورت‌مان نزدیک نمی‌کنیم، بلکه لگدش می‌کنیم. اما این غول، نه‌تنها لیانا را لگد نمی‌کند یا بلافاصله سر و بدنش را از هم جدا نمی‌کند و سراغ اهداف بعدی‌اش نمی‌رود، بلکه او را بلند می‌کند و آن‌قدر به صورتش نزدیک می‌کند تا لیانا بتواند خنجرِ آبسیدینش را در چشمش فرو کند. تمامش برای چه؟ برای اینکه یک صحنه‌ی خفن داشته باشیم. سلاخی منطق روایی به منظورِ خلق یک صحنه‌ی خفنِ توخالی. بماند که این صحنه در چارچوب سریالی مثل «بازی تاج و تخت» هم بدتر از چیزی که هست می‌شود.

      منطقی که این سریال با مرگِ ند استارک پی‌ریزی کرده می‌گوید که مهم نیست چقدر قهرمان به نظر می‌رسی، این دنیا حکم چرخ‌گوشتِ قهرمانانی را دارد که قوانینِ بازی‌اش را بلد نباشند. سریال با کشتنِ لیانا مورمونت می‌توانست ذره‌ای از بُرندگی گذشته‌اش را پس بگیرد. با کشتن لیانا می‌توانست بهمان یادآوری کند که جنگ جای یک بچه نیست. تغییری در معنای این صحنه ایجاد نمی‌شد. حتی اگر لیانا توسط غول کشته می‌شد، باز سازندگان به هدفشان در خفن نشان دادن او می‌رسیدند، اما این بار در چارچوب منطق این دنیا. کشته شدن لیانا چیزی از ارزش‌هایش کم نمی‌کرد. او برخلاف چیزی که باور داشت به‌طرز بدی می‌مُرد، اما همزمان روحیه‌ی جنگنده و جسورِ شمالی‌ها را نشان می‌داد. اما اتفاقی که در عوض می‌افتد، این است که نویسندگان اول سازوکارِ زامبی‌های شاه شب و بعد سازوکار دنیای بی‌رحمِ سریال را زیر پا می‌گذارند که یکی از شخصیت‌ها که چه عرض کنم کاریکاتورهای مثلا پُرطرفدارِ سریال، با یک لحظه‌ی خفن بمیرد. آیا این واقعا همان سریالی است که ند استارک و کال دروگو، دوتا از پرطرفدارترین شخصیت‌های سریال را در فصل اول کشت؟ حالا کار سریال به جایی کشیده که فقط دنبالِ تقدیم کردن همان چیزی که عموم مردم از آن می‌خواهند به آن‌ها است. اما هنوز تمام نشده. یکی دیگر از صحنه‌های خفن اما توخالی این اپیزود همراه شدنِ گوست با جورا و دوتراکی‌ها بود. قبلا با نحوه‌ی مرگِ سامر در محاصره‌ی زامبی‌ها دیده بودیم که دایروولف‌ها در چنین شرایطی کاری از دستشان بر نمی‌آید. شاید می‌شد استفاده‌ی بهتری از گوست کرد. مثلا او را برای محافظت از زن و بچه‌ها در سردابه‌ها قرار می‌دادند. ولی فکر می‌کنم تا حالا دیگر الگوی تکرارشونده‌ی نویسندگان در نوشتن سناریوی این اپیزود را متوجه شده باشید: گور پدرِ منطق روایی به هوای خلق یک صحنه‌ی خفن. پس، ما گوست را مشغول دویدن درکنار ارتشِ دوتراکی‌ها در حالی می‌بینیم که شاید از لحاظ بصری در آن لحظه جالب باشد، اما کمی که بهش فکر می‌کنی، با خودت می‌گویی «گوست دقیقا به جز خفن‌تر کردنِ این صحنه، چه دلیل دیگری اینجا هست؟».

      بعد از دوتراکی‌ها و لیانا مورمونت، یکی دیگر از شخصیت‌هایی که به ابزار داستانی نزول کرده ملیساندرا
    • daniiifi
      آیا این نقد برایتان مفید بود ؟
      daniiifi
      چهارشنبه, 01 خر 1398 ساعت 21:41
      نقاط قوت
      نقاط ضعف
      فصل اول تا پنجم امتیاز ۱۰ از ۱۰
      فصل ششم امتیاز ۹ از ۱۰
      فصل هفتم امتیاز ۷ از ۱۰
      فصل هشتم امتیاز ۵ از ۱۰
      بدون اسپویل!
      بازی تاج و تخت (Game Of Thrones) جزو پر بیننده ترین سریال های تاریخ تلویزیون است. سریالی که از مجموعه داستان «نغمه یخ و آتش» به نویسندگی (George R .R .Martin) اقتباس شده و توسط شبکه HBO ساخته و منتشر شده است.
      دنیای بازی تاج و تخت در یک زمین خیالی که مارتین همچون نویسنده مجموعه ارباب حلقه ها(تالکین)، ساخته شده و البته با اینکه شباهت هایی بین این دو دنیا است اما از جهاتی بسیار باهم متفاوت هستند.
      در مجموعه (بازی تاج و تخت) همچون تاریخ باستان ، انسان ها به شکل پادشاهی حکومت میکنند. از اسب و شمشیر استفاده میکنند و البته جادو هم در این سرزمین وجود دارد.
      نقشه هایی که از این مجموعه منتشر شده (دنیا های شناخته شده) دو قاره را نشان میدهد ،قاره شرقی که به Essos معروف است ، بزرگترین خشکی شناخته شده روی این زمین است که به شکل طولی گسترده شده. این قاره شامل کشورهایی با قوانین ازاد، کشورهایی با قوانین برده داری، کشورهایی با قوانین جنگاوری و ... است. قاره غربی که به Westros معروف است و از شمال به جنوب کشیده شده ، شامل چندین قلمرو و ایالت است که برخی خودمختار هستند و برخی جزو یک پادشاهی.
      نغمه آتش و یخ داستانی طولانی از Westros در یک برهه زمانی را روایت میکند و مسلماً که این سریال تلویزیونی قابلیت پرداخت به تمام این داستان رو ندارد و مجبور است که به برخی رویداد ها بیشتر بپردازد.
      سریال بازی تاج و تخت همچون بسیاری از سریال های معروف ، تقریباً لیستی از بازیگر های ناشناخته یا کمتر شناخته شده ای دارد که البته در طول این ۸-۹ سال به بزرگترین موفقیت ها در زمینه بازیگری دست پیدا کردند.
      مجموعه این سریال از آنجایی که این یک داستان حماسی است،  یک سریال بسیار پر هزینه و مملو از جلوه های ویژه بصری است.
      در پایان این یک حماسه تمام عیار است، حماسه ای از جنگاوری ها، خیانت ها، وفاداری ها و بسیاری ویژگی دیگر که در این سریال به نمایش درآمده است.
    • sinafear
      آیا این نقد برایتان مفید بود ؟
      sinafear
      دوشنبه, 26 فر 1398 ساعت 17:39
      نقاط قوت
      • رو به رو شدن قوی شخصیت ها
      نقاط ضعف
      • خیلی سریع جلو رفتن داستان
      اول از همه چیز باید اینو در نظر داشت که قسمت اول سریال بودش و نمیشه زیاد انتظار خارق العاده از سریال داشتش
      سریال اولش خیلی خوب شروع شد
      شخصیت های شمال با همدیگه(یه سری میگن چرا جان اسنو اونطوری برخورد کرد با برن خب میخواستین بلندش کنه بندازتش هوا!!)
      رو به رو شدن دنریس با سانسا و مشخصه علت اصلی ناراحتیش بخاطر زانو زدن جان جلوی دنریس
      چون که تو فصل دوم سریال شمالی ها خودشون رو حکومت جداگانه میدونستن و زانو زدن رو نوعی توهین به خودشون در میدونن
      یکی از جاهایی که من خوشم نیومد تو سریال قسمتی که به بران سرسی پول میده که تریون رو بکشه!در حالیکه خود تیریون پیشش اومده بود  میتونست همونجا کوه بکشتش اما نکشت ولی اینجا یهویی و خیلی بی دلیل یاد پدرش میفته و میخواد بکشتش
      درسته تو فصل های قبل هم پول داده بود و میخواست تریون رو به قتل برسونه اما وقتی بهترین شانس رو داشت اینکار رو نکرد
      و یک بدی دیگه اینه که سریال خیلی سریع داره جلو میره و اونطوری که طبق گفته های کارگردانان قرار بود 6قسمت باشه ولی در مدت بیشتر به طوری که گقته بودن هرقسمت سریال مثل یک فیلم سینمایی میمونه ولی اینطوری نبود مثل فصل های قبل بود زمانش
      خیلی ها خیلی سختگیرانه نسبت به سریال نگاه میکنن که البته تا حدودی هم حق دارند بالاخره نسبت به دو سال صبر کردن انتظار یک فصل و پایانی با شکوه رو دارند
      هنوز تازه قسمت اول سریال پخش شده و نمیشه کاملا راجع بهش نظر داد باید تا اخر فصل صبر کنیم بعدش نقد کنیم کامل
      مرسی که تا اینجا خوندین
      نمره من به این قسمت 6 از 10 بود
    • Armanr8
      آیا این نقد برایتان مفید بود ؟
      Armanr8
      جمعه, 21 مه‍ 1396 ساعت 02:26
      • داستان کلی :
      • نقش آفرینی بازیگران :
      • موسیقی متن :
      • جلوه های ویژه :
      • تأثیرگذاری :
      نقاط قوت
      • شخصیت پردازی خارق العاده
      • بازی بی نظیر اکیپ بازیگری
      • فیلمنامه و داستان بی نظیر
      • جلوه های ویژه و بصری عالی
      • موسیقی متن دیوانه وار
      • لوکیشن های بی نظیر
      • فیلمبرداری قوی و مدیریت صحنه فوقالعاده
      • مانند یک رویا تو رو تو خودش غرق میکنه🌀💙
      نقاط ضعف
      ✴به نام خالق زیبایی ها✴

      به نظرم از همون نگاه های محزون و لبخند های دیوانه وار و مجذوب کننده جان اسنو به دنریس و نگاه های زیرکانه و پر از احساس زندگی دنریس به جان میشد فهمید که با بهترین سیزنه کل سریال گیم اف ترون و حتی فیلم و سریال تاریخ رو به رو هستیم،البته بازی بی نظیر اکیپ بازیگری،داستان فوق مهیج و دیوانه وار،صحنه ها و لوکیشن های فوق العاده مجذوب کننده،جلوه های ویژه و میدانی در کنار یه مدیریت صحنه فوق العاده،تازه به همه اینا یه موسیقی دیوونه کننده که اگه توجه کنید تو لبخند های جان اوج هنرنمایی موسیقی رو شاهد خواهید بود شما رو میبره به عمق یه رویا،یه رویا از جنس آتش و یخ،شادی و غم.در وصف فصل هفت همان صحنه پایانی اپیزود فصل هفت که بارش برف رو در جنوب با یه موسیقی دیوونه وار شاهد هستیم و به تصویر می کشه بس،فقط با نگاه میشه این فصل. رو توصیف کرد نه با هیچ کلمه ای،به نظرم برای جوون ها و نوجوون های هم نسل من که از سال 2011 با این سریال که نه رویا زندگی کردن این تجربه لذت تکرار نشدنی باشه که تو فصل هفت اوجشو شاهد هستیم.و اما شاهکار فصل هفت که تمام آنچه برای دیوونه کردن شما لازمه داره.


      پیشنهاد میکنم کسایی که ندیدن این سریال رو این رویا رو از دست ندن،شاید ندیدن یه رویا کابوس شه بعدا.

      پیشنهاد ویژه????به نظرم برای درک انرژی های فیلم و کلا بهتر فیلم تو پاییز و زمستون ببیند،حتما امتحان کنید????


      #جان_اسنو:❄️
      "این تاریکی نیست که باید ازش بترسیم,
      باید از چیزایی که همراه تاریکی میان ترسید..."
      #دیالوگ✨


      آرمان رحمتی????
      Madmaaan@

عناوین مشابه

Lost (2004–2010)
8.3
سریال تلویزیونی امریکایی است که داستان بازماندگان یک سقوط هواپیما در جزیرهای در مناطق گرمسیری مدار راس السرطان را بازگو میکند که پس از صحبتهای سرمهماندار در پرواز بین سیدنی- لس آنجلس در جایی در اقیانوس ارام سقوط میکند. هر قسمت سریال، شامل زندگی هر کدام از بازماندگان در جزیره و قسمتی از زندگی گذشتهٔ او میباشد...